الان داستان بهشت - جهنم جومپا لاهیری خوندم از مجموعۀ داستان کوتاه "خوبی خدا"...
کتابو دیروز خریدم...دلم یه کتاب می خواست...یه ساعتی بود که توی کتاب فروشی چشممو لای کتابا می چرخوندم تا یکیشون دلبری کنه...دلم یه کتاب کوچولو می خواست که بتونم یکی دو ساعته تمومش کنم اما در جستجوی زمان از دست رفته لامذهب گیز داده بود...اخرش مادام بواری رو خریدم! گفتم فقط یه فصلشو می خونم...داشتم از مغازه می رفتم بیرون که به فروشنده گفتم: دلم یه کتاب می خواد. اما هیچی پیدا نکردم که دوستش داشته باشم!...بعضی وقتها این فروشنده ها هم خوش سلیقه می شن!
یه وقتهایی حس می کنم به یه کتاب احتیاج دارم که باهاش دوست بشم...یه وقتهایی هم دلم برای دوستای کتابم تنگ می شه...عجیب تر از این قصه هایی هستند که زندگی آدم بهشون احتیاج داره...حالا که شدم مثل اون کور توی بید مجنون که بعد چهل سال بینا شد، نباید هیچی از زندگیمو بسوزونم و از اول شروع کنم...حالا با چشمام دنیای قشنگ تری می سازم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:54  توسط علی
|