امروز با یه دوست خوب یه عالمه برف بازی کردیم، وای چه قدر به من چسبید، چه قدر به من خوش گذشت، من امروز خیلی دوست داشتم....
نمي دونم چمه..اصلاً درس نمی خونم، به هرکی می گم اصلاً نمی تونم درس بخونم باور نمی کنه، باور نمی کنه صبح تا شب کتابو می ذارم جلوم اما همه ی قفسه سینم درد می گیره،باور نمی کنه جزورو باز می کنم اما هیچیشو نمی تونم بخونم. همه ش گریم می گیره. اصلاً تمرکز ندارم. حتی نمی تونم چیزایی که خوندمو تست بزنم... نمی دونم چیم شده...دلم یه عالمه وقت دوست دارم همۀ کتابارو از اول بخونم، اصلاً دوست دارم دوباره کنکور کارشناسی بدم، دوباره برم دبیرستان...حداقل حالا که خیلی چیزا فهمیدم...اما نمی دونم الآن چمه...اصلاً درس نمی خونم، نه خودم خودمو درک می کنم نه کس دیگه...آخه چرا نمی تونم بخونم...
------------
این نیز بگذرد! اما چه جوری؟!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:50  توسط علی
|