تبليغاتX
کیک

مامان بهم يه ليوان شير مي‌ده. دندونامو مسواک مي‌کنمو مامان مي‌برتم تو رختخواب. دستشو تو موهاي سرم فرو مي‌کنه و برام يه قصه مي‌گه...

يكى بود يكى نبود يه على کوچيکه بود و مامانيش. على مدرسه مي‌رفت على نابغه بود. على فوق‌العاده بود. هميشه بهترين نمره رو على مي‌گرفت. تو همه‌ي مسابقه‌ها اول بود. خلاصه اين على بود كه هميشه بهترين بود. على كوچولو يه پيشيه ملوس داشت. پيشيشو خيلي دوست داشت. هر روز كه از مدرسه مي‌اومد اول با ملوس بازي مي‌کرد، بعد مي‌رفت سر درسش..تا اينكه يه روز كه آمد خونه ديد ملوس مريضه. هر كارى کرد فايده نداشت. ملوس بهتر نشد. على هر روز كه بيدار مي‌شد ملوسو مي‌گرفت بغلشو گريه مي‌كرد تا شب بشه. حتى مدرسه هم ديگه نمى‌رفت. به حرف مامانشم گوش نمي‌داد. حتى برا امتحاناهم على نرفت مدرسه. هر چى معلمو مديرم اصرار کردن على دست بردار نبود كه نبود.يه روز كه مثل هميشه ملوسو بغلش گرفته بود و براش گريه مي‌كرد ديد يكى داره صداش مي‌كنه. فكر کرد مامانه كه رفته خريد. كس ديگه‌اى اونجا نبود. بازم اون صدا اومد. دقت كه كرد ديد صداى ملوسه. وحشت کرده بود. آخه تا حالا نديده بود ملوسش باهاش حرف بزنه. ملوس بهش گفت على کوچيکه من هميشه وقتى مي‌خوابيدي برات كلى حرف مي‌زدم. اون گفت على کوچيکه اصلاً مي‌دونى چرا مريضيه من هر روز بدتر ميشه؟ به خاطر تو، از غصه‌ي تو، تو كه به فكر خودت نيستى، تو كه به فكر آرزوى مامان نيستى، تو كه قدر خودتو نمي‌دوني. تو كه مي‌تونى بهترين باشى و ناشکري استعداديو که خدا بهت داده رو مي‌كنى. على کوچيکه‌ي مهربون اگه ميخواهى من خوب شم، مامان گريه نكنه همين الآن برو سر درستو مثل هميشه باعثِ افتخاره هممون باش. على کوچيکه براى تو هيچ وقت دير نيست. على کوچيکه اگه مي‌دونستي چه ذهن قدرتمندي داري يه ثانيه رو هم برا موفقيت از دست نمي‌دادي. علي کوچيکه من بهت افتخار مي‌کنم و مي‌دونم يه روزي يه جايي مي‌رسي که برا بقيه روياست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:13  توسط علی  | 

آماتورهاي جديد اومد! بزرگترين مسابقۀ داستان نويسي عالم که يه امپراطوري بزرگه با جزيره ها و قلعه و سرزميناش! شما هم مي تونيد ملکه و سلطان اون سرزمين بشين بريد به اين آدرس

http://dastangah.blogfa.com/

 

فک کنم هنوز توش توضيحي نباشه! توضيح مي خوايد اينجا رو بخونيد!

http://amateurs.blogsky.com/?Date=1384-10 پايين صفحه يه خورده هم باهاش ور بريد بازي دستتون مي ياد تا تو سايت اصلي توضيح بدن...

وقت نيست بايد تندي برم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:27  توسط علی  | 

داره برف مي‌باره! آره! اما تولد من مبارک! نه اينکه من يه آدم برفي باشما که با باريدن برف زنده بشم، نخير! امروز روز تولد منه! امروز مورخ ۶ بهمن بنده)علي جان( رأس ساعت ۱۲:۳۰ به اين جهان پا گذاشتم! اما اينکه داره برف مي‌ياد! من بچه که بودم از آسمون قول گرفتم روز تولدم هميشه برف بباره. آسمونم سر حرفش بوده.مخصوصاً امسال! واي خداي من چه برف نازي داره مي باره...تولدم حسابي مبارکه جون! 

پ.ن: من تو بهمن به دنيا اومدم پس همه‌ي برفاي عالم مال من! 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:50  توسط علی  |