الان داستان بهشت - جهنم جومپا لاهیری خوندم از مجموعۀ داستان کوتاه "خوبی خدا"...
کتابو دیروز خریدم...دلم یه کتاب می خواست...یه ساعتی بود که توی کتاب فروشی چشممو لای کتابا می چرخوندم تا یکیشون دلبری کنه...دلم یه کتاب کوچولو می خواست که بتونم یکی دو ساعته تمومش کنم اما در جستجوی زمان از دست رفته لامذهب گیز داده بود...اخرش مادام بواری رو خریدم! گفتم فقط یه فصلشو می خونم...داشتم از مغازه می رفتم بیرون که به فروشنده گفتم: دلم یه کتاب می خواد. اما هیچی پیدا نکردم که دوستش داشته باشم!...بعضی وقتها این فروشنده ها هم خوش سلیقه می شن!
یه وقتهایی حس می کنم به یه کتاب احتیاج دارم که باهاش دوست بشم...یه وقتهایی هم دلم برای دوستای کتابم تنگ می شه...عجیب تر از این قصه هایی هستند که زندگی آدم بهشون احتیاج داره...حالا که شدم مثل اون کور توی بید مجنون که بعد چهل سال بینا شد، نباید هیچی از زندگیمو بسوزونم و از اول شروع کنم...حالا با چشمام دنیای قشنگ تری می سازم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:54  توسط علی
|
امروز با یه دوست خوب یه عالمه برف بازی کردیم، وای چه قدر به من چسبید، چه قدر به من خوش گذشت، من امروز خیلی دوست داشتم....
نمي دونم چمه..اصلاً درس نمی خونم، به هرکی می گم اصلاً نمی تونم درس بخونم باور نمی کنه، باور نمی کنه صبح تا شب کتابو می ذارم جلوم اما همه ی قفسه سینم درد می گیره،باور نمی کنه جزورو باز می کنم اما هیچیشو نمی تونم بخونم. همه ش گریم می گیره. اصلاً تمرکز ندارم. حتی نمی تونم چیزایی که خوندمو تست بزنم... نمی دونم چیم شده...دلم یه عالمه وقت دوست دارم همۀ کتابارو از اول بخونم، اصلاً دوست دارم دوباره کنکور کارشناسی بدم، دوباره برم دبیرستان...حداقل حالا که خیلی چیزا فهمیدم...اما نمی دونم الآن چمه...اصلاً درس نمی خونم، نه خودم خودمو درک می کنم نه کس دیگه...آخه چرا نمی تونم بخونم...
------------
این نیز بگذرد! اما چه جوری؟!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:50  توسط علی
|
من کمتر از یه ماه دیگه کنکور دارم نمی دونم چی شد یه هو به سرم زد برم کتاب آخر هری پاترو بخونم! شیطونم دیگه! حالا اون به کنار، چی شد بعد اون رفتم کتاب اولشم خوندم! فکر کنم اینبار دور هفتم هشتم هم بود! اینا به کنار چی شده الآن اومدم اینجا دارم راجع به هری پاتر می نویسم؟! نه غصه نخورید از نقد ادیبانه خبری نیست فقط خواستم بگم چی این کتابو دوست دارم...اینکه آهای مشنگا، آدمایی که تو خیابون می بینید و لباسای اجق وجق پوشیدن و تو دلتون بهشون می خندید پسر کوچولو هایی که مسخره می کنید و دختر بچه هایی که دستشون می ندازید اینا همه یه جادوگرن! هم از شما بهترن و هم قوی تر و شگفت انگیز تر! و اینکه دفعه ی بعد که دست کشتو دستت کردی حواست باشه که یه خونواده ی جادوگر داره توش زندگی می کنه!...من مدتهاست آرومتر دستکشو دستم می کنم...
دلت برای بچگی و صداقت تنگ شده؟ به
قصه شب یه سر بزن...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:32  توسط علی
|
آن سال تابستان بود یا زمستان نمی دانم؛ بیابان خدا همیشه ظهر ها گرم است. درست جایی بود بین مدار 20 تا 25 درجه که خزنده ای به خنکای لای شن ها پناه برد و صف شتر سوارن رد پای آن را نا پدید کرد. محمد بهترین دوست خدا روی زمین با جبرئیل سخن می گفت...
"ای مردم! از جـبرئيل خواستم مرا از رساندن اين فرمان به شما معذور بدارد, چرا كه ازكمى پـرهـيـزگـاران , فـزونى منافقان , حيله گرى گناهكاران و سستى عقيده كسانى كه اسلام را به ريـشـخند مى گيرند خبر داشتم. اگـر مـى خواستم آنها را به نام برشمارم برمى شمردم , اگر مى خواستم به تك تك آنان اشاره كنم اشـاره مـى كـردم و اگـر مـى خـواسـتـم به شما از آنان نشانه اى دهم مى دادم اما من درباره آنان بـزرگـوارى در پـيـش گرفتم , ولى با اين همه خداى را از من خشنود نمى كند مگرآن كه آنچه را خـداونـد بـر مـن نـازل كـرده به شما برسانم."
بهترین دوست خدا خوب می دانست چه پیش می آید، خیلی خوب می دانست...همش چند روز بعد، شاید 70 روز همۀ آن آدم ها همه چیز را فراموش کردند...من هم فراموش کرده بودم همین چند سال پیش را...درست هزار خرده سال پیش که ماه همین جاها بود...
عید غدیر به شما مبارک...
خدا جون جون جون جونم، چه قدر ممنونم که دوستاتو به زمین فرستادی، دوستاتو به همین شکل من فرستادی خدایا چه قدر ممنونم...و برای اینکه یاد بگیرم اون همه از سختی کشیدناشون غصه خوردی...نمی فهمم، خدا شما که به من هیچ احتیاج نداشتی....خدا چه قدر دوستت دارم...
دوستای خدا، می شه منم با شما دوست بشم؟...راستی امروز چه روز خوبیه...
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:34  توسط علی
|