نمي دانم چرا اينجا مي نويسم. چند وقت پيش چشمم افتاد به "از به" ياد نامهاي که فرانک براي يک خانم مينوشت تا از زاييدن گاوش بنويسد و در يک چاهي (چاه جماران؟) بيندازد...اينجا مينويسم، اينجا ميگذارم که کسي نخواند و کسي بخواند..
چند وقت است قطرهي تنهايي شده ام که بايد چرخ آسياب گنده اي را بگردانم...خيلي تنها شده ام چرخ اسياب سنگين است. کسي هم کمکم نمي کند گاهي چرخ اسيب است که مرا مي چرخاند.اما من بايد بچرخانمش..ديشبم که کمرم شکست..ولش کن...بعضي آدمها بايد بميرند از تنهايي و بي کسي..
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:12  توسط علی
|
دل من از غم هجران رخت غمگین است-بار هجران تو بر سینه من
سنگین است*بگدایی تو بر پادشهان فخر کنم-پادشاهی که گدایت نبود مسکین است*مدعی گر
چه ملامت کندم از عشقت-عشق تو کیش من و دین من و آیین است*ریزه خواری سر سفره تو
ما را بس-سهم بنده ز سر سفره مولا این است*هر که او حلقه زند بر در کاشانه تو -عزت
هر دو جهانش بخدا تضمین است
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:51  توسط علی
|
امروز تو شرکت همه حقوق گرفتند جز من امروز همه بعد از 2 ماه حقوق گرفتند جز من انقدر خوشحال بودند هيچکس يادش نبود موقع رفتن از من خدا حافظي کند...
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:11  توسط علی
|
الآن اخبار ساعت 21 داشت حرفهاي امام خميني را پخش ميکرد. چه قدر قشنگ حرف ميزد. امام لا به لاي حرفهاش گفت: ما از حصر اقتصادي نميترسيم از وابستگي فرهنگي ميترسيم...جاي ديگري هم گفت: ما دانشگاهي ميخواهيم جوانان ما را براي کشورهاي ديگر تربيت نکند(جملهاش قشنگ يادم نيست..) دارد ميشود سي سال که امام آن حرفها را زده است. امسال 87 است و آن سال 59. ميگن براي تغيير يک فرهنگ بيش از 15 سال لازم است. هنوز گودباي پارتي بچه هاي دبيرستان يادمه، درست پارسال تابسنون، دوست دارم بيشترشون برگردن....
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط علی
|
امشب ديوار آهنين دور من شکست... همان ديوار که کشيده بودم دور تا دور خودم... او امشب با دو دست کوچکش دست در پرچين من کرد.. چون ابريشم، چون آب، چون مهتاب، چين خوردو رفت کنار...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط علی
|
مامان بهم يه ليوان شير ميده. دندونامو مسواک ميکنمو مامان ميبرتم تو رختخواب. دستشو تو موهاي سرم فرو ميکنه و برام يه قصه ميگه...
يكى بود يكى نبود يه على کوچيکه بود و مامانيش. على مدرسه ميرفت على نابغه بود. على فوقالعاده بود. هميشه بهترين نمره رو على ميگرفت. تو همهي مسابقهها اول بود. خلاصه اين على بود كه هميشه بهترين بود. على كوچولو يه پيشيه ملوس داشت. پيشيشو خيلي دوست داشت. هر روز كه از مدرسه مياومد اول با ملوس بازي ميکرد، بعد ميرفت سر درسش..تا اينكه يه روز كه آمد خونه ديد ملوس مريضه. هر كارى کرد فايده نداشت. ملوس بهتر نشد. على هر روز كه بيدار ميشد ملوسو ميگرفت بغلشو گريه ميكرد تا شب بشه. حتى مدرسه هم ديگه نمىرفت. به حرف مامانشم گوش نميداد. حتى برا امتحاناهم على نرفت مدرسه. هر چى معلمو مديرم اصرار کردن على دست بردار نبود كه نبود.يه روز كه مثل هميشه ملوسو بغلش گرفته بود و براش گريه ميكرد ديد يكى داره صداش ميكنه. فكر کرد مامانه كه رفته خريد. كس ديگهاى اونجا نبود. بازم اون صدا اومد. دقت كه كرد ديد صداى ملوسه. وحشت کرده بود. آخه تا حالا نديده بود ملوسش باهاش حرف بزنه. ملوس بهش گفت على کوچيکه من هميشه وقتى ميخوابيدي برات كلى حرف ميزدم. اون گفت على کوچيکه اصلاً ميدونى چرا مريضيه من هر روز بدتر ميشه؟ به خاطر تو، از غصهي تو، تو كه به فكر خودت نيستى، تو كه به فكر آرزوى مامان نيستى، تو كه قدر خودتو نميدوني. تو كه ميتونى بهترين باشى و ناشکري استعداديو که خدا بهت داده رو ميكنى. على کوچيکهي مهربون اگه ميخواهى من خوب شم، مامان گريه نكنه همين الآن برو سر درستو مثل هميشه باعثِ افتخاره هممون باش. على کوچيکه براى تو هيچ وقت دير نيست. على کوچيکه اگه ميدونستي چه ذهن قدرتمندي داري يه ثانيه رو هم برا موفقيت از دست نميدادي. علي کوچيکه من بهت افتخار ميکنم و ميدونم يه روزي يه جايي ميرسي که برا بقيه روياست...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:13  توسط علی
|
آماتورهاي جديد اومد! بزرگترين مسابقۀ داستان نويسي عالم که يه امپراطوري بزرگه با جزيره ها و قلعه و سرزميناش! شما هم مي تونيد ملکه و سلطان اون سرزمين بشين بريد به اين آدرس
داره برف ميباره! آره! اما تولد من مبارک! نه اينکه من يه آدم برفي باشما که با باريدن برف زنده بشم، نخير! امروز روز تولد منه! امروز مورخ ۶ بهمن بنده)علي جان( رأس ساعت ۱۲:۳۰ به اين جهان پا گذاشتم! اما اينکه داره برف ميياد! من بچه که بودم از آسمون قول گرفتم روز تولدم هميشه برف بباره. آسمونم سر حرفش بوده.مخصوصاً امسال! واي خداي من چه برف نازي داره مي باره...تولدم حسابي مبارکه جون!
پ.ن: من تو بهمن به دنيا اومدم پس همهي برفاي عالم مال من!
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:50  توسط علی
|
الان داستان بهشت - جهنم جومپا لاهیری خوندم از مجموعۀ داستان کوتاه "خوبی خدا"... کتابو دیروز خریدم...دلم یه کتاب می خواست...یه ساعتی بود که توی کتاب فروشی چشممو لای کتابا می چرخوندم تا یکیشون دلبری کنه...دلم یه کتاب کوچولو می خواست که بتونم یکی دو ساعته تمومش کنم اما در جستجوی زمان از دست رفته لامذهب گیز داده بود...اخرش مادام بواری رو خریدم! گفتم فقط یه فصلشو می خونم...داشتم از مغازه می رفتم بیرون که به فروشنده گفتم: دلم یه کتاب می خواد. اما هیچی پیدا نکردم که دوستش داشته باشم!...بعضی وقتها این فروشنده ها هم خوش سلیقه می شن!
یه وقتهایی حس می کنم به یه کتاب احتیاج دارم که باهاش دوست بشم...یه وقتهایی هم دلم برای دوستای کتابم تنگ می شه...عجیب تر از این قصه هایی هستند که زندگی آدم بهشون احتیاج داره...حالا که شدم مثل اون کور توی بید مجنون که بعد چهل سال بینا شد، نباید هیچی از زندگیمو بسوزونم و از اول شروع کنم...حالا با چشمام دنیای قشنگ تری می سازم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:54  توسط علی
|
امروز با یه دوست خوب یه عالمه برف بازی کردیم، وای چه قدر به من چسبید، چه قدر به من خوش گذشت، من امروز خیلی دوست داشتم....
نمي دونم چمه..اصلاً درس نمی خونم، به هرکی می گم اصلاً نمی تونم درس بخونم باور نمی کنه، باور نمی کنه صبح تا شب کتابو می ذارم جلوم اما همه ی قفسه سینم درد می گیره،باور نمی کنه جزورو باز می کنم اما هیچیشو نمی تونم بخونم. همه ش گریم می گیره. اصلاً تمرکز ندارم. حتی نمی تونم چیزایی که خوندمو تست بزنم... نمی دونم چیم شده...دلم یه عالمه وقت دوست دارم همۀ کتابارو از اول بخونم، اصلاً دوست دارم دوباره کنکور کارشناسی بدم، دوباره برم دبیرستان...حداقل حالا که خیلی چیزا فهمیدم...اما نمی دونم الآن چمه...اصلاً درس نمی خونم، نه خودم خودمو درک می کنم نه کس دیگه...آخه چرا نمی تونم بخونم... ------------ این نیز بگذرد! اما چه جوری؟!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:50  توسط علی
|